تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آریا مهر
تاریخ : شنبه 29 تیر 1392
نظرات
شنیدم که دزدی زبل نیمه شب               ربود از طویله خر مش رجب
رجب تا که شستش خبر دار شد             جهان پیش چشمش شب تار شد
درون طویله دو زانو نشست                     زمین و زمان را دم فحش بست
یکی گفت تقصیر از آن توست                  که قفل طویله نبستی درست
 یکی گفت گیرید معمار را                        بنا کرده کوتاه دیوار را
یکی گفت تقصیر از شحنه هاست           که هر روز بر پا چنین صحنه هاست
یکی گفت نه بوده تقصیر خر                    چرا؟چون که می کرد اگر عر و عر
و یا یک کمی جفتک و گرد و خاک             مسلم که آن دزد می زد به چاک
شنیدم که با غیض مشدی رجب              در آن بین می گفت یا للعجب
که هر کس به نوعی ست  در اشتباه       فقط دزد در این میان بی گناه!
.
.
.


مرتبط با: شعر ,
 18+
نویسنده : آریا مهر
تاریخ : شنبه 29 تیر 1392
نظرات
دانایی را پرسیدند:
چیست محبوب ترین عدد در اینترنت؟
فرمود:18+
چرا که وقتی خلایق آن را بینند، بی اختیار عنان از کف دهند
و چشم ها را گشاد گردانند و آب از دهانشان چکه نماید
و دست هایشان همی لرزد
و در صورتی که لازم باشد از مرز ها گذر کنند
و در آخر نیز یا دست از پا دراز تر باشند و یا احساس دست از پا درازی نمایند
و من همچنان در عجبم از راز این عدد...!


مرتبط با: شعر ,
برچسب‌ها: 18+ , داستان , طنز , داستان 18+ ,
نویسنده : آریا مهر
تاریخ : جمعه 28 تیر 1392
نظرات
       چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی درگرفت.خواست فرود آید ولی ترسید، باد شاخه ای را که مرد روی آن بود این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است بیفتد  و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امام زاده ای دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو اگر سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و مرد شاخه قوی تری را دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت.

       گفت: ای امام زاده ، خدا راضی نمی شود زن و بچه ی من بیچاره  از تنگی و خواری بمیرند و تو همه ی گله را صاحب شوی ، نصف گله را به تو می دهم و نصفی برای خودم...
قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه ی درخت رسید گفت: ای امام زاده ، نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آن ها را خودم نگه می دارم و در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
    
        وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود، کشکش مال تو و پشمش مال من به عنوان دست مزد. وقتی باقی تنه را سر خورد و به زمین رسید ، نگاهی به گنبد امام زاده انداخت و گفت: مرد حسابی ، چه کشکی؟ چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم ، غلط زیادی که جریمه ندارد.

کتاب کوچه
احمد شاملو




مرتبط با: داستان ,
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات