تبلیغات
وبلاگ داستان لومیا - چه کشکی؟ چه پشمی؟
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آریا مهر
تاریخ : جمعه 28 تیر 1392
نظرات
       چوپانی گله را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی درگرفت.خواست فرود آید ولی ترسید، باد شاخه ای را که مرد روی آن بود این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است بیفتد  و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امام زاده ای دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو اگر سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و مرد شاخه قوی تری را دست زد و جای پایی پیدا کرد و خود را محکم گرفت.

       گفت: ای امام زاده ، خدا راضی نمی شود زن و بچه ی من بیچاره  از تنگی و خواری بمیرند و تو همه ی گله را صاحب شوی ، نصف گله را به تو می دهم و نصفی برای خودم...
قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه ی درخت رسید گفت: ای امام زاده ، نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آن ها را خودم نگه می دارم و در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
    
        وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود، کشکش مال تو و پشمش مال من به عنوان دست مزد. وقتی باقی تنه را سر خورد و به زمین رسید ، نگاهی به گنبد امام زاده انداخت و گفت: مرد حسابی ، چه کشکی؟ چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم ، غلط زیادی که جریمه ندارد.

کتاب کوچه
احمد شاملو




مرتبط با: داستان ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
yolandebonnoitt.jimdo.com چهارشنبه 18 مرداد 1396 02:56 ب.ظ
Ahaa, its good conversation about this paragraph at this place at this website,
I have read all that, so at this time me also commenting here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر